خاطره ی ازسردار شهید مهندس مهدی باکری

هر چه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم، بهم گفت مت که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟ گفتم مثلا چی؟ گفت کمک کنیم به جبهه. گفتم قبول! بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی. همه شان را دادم، ده - پانزده تا کلمن گرفتم. 
سردار شهید مهندس مهدی باکری
منبع : کتاب باکری، انتشارات روایت فتح
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 07:17 ب.ظ ] [ ]

خاطره ی ازشهید علی اصغر صادقی

رسیدم دو کوهه. علی اصغر رو دیدم که داره اینور و اونور می ره و نیروها رو جابجا می کنه. من را هم دید. اما اصلا تحویلم نگرفت. خیلی ناراحت شدم. پیش خودم گفتم: داداشم بودن داداشای قدیم! اصلا انگار نه انگار که من اونجا بودم، رفت دنبال کارهاش و شب اومد و گفتش: حسین کجایی؟ گفتم: اون موقع که باید جلوی جمع تحویل می گرفتی، نگرفتی. الان که تک و تنها شدم اومدی سراغم که چی؟ گفت: اون موقع کار داشتم، موقع کار بود. داشتم نیرو جدا می کردم، سازماندهی می کردم، الان وقت استراحته، برادریمون سر جاش. 
شهید علی اصغر صادقی
منبع : کتاب صادقی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 07:15 ب.ظ ] [ ]

خاطره ی از شهید محمود کاوه

 

دویست و پنجاه نفر بسیجی بودند . باید از دیواندره می اوردیم شان سقز. مسئول گروه اسکورت محمود بود.
پایین گردنه ایرانخواه کمین خوردیم . باران اتش
گرفت روی سرمان . محمود حتی سرش را خم نکرد راست راست می دوید این طرف ان طرف . داد می زد بچه ها را راهنمایی می کرد. اول بسیجی ها را فرستاد کناره های ارتفاع بعد هم بچه های اسکورت را دو گروه کرد یک عده توی خط اتش و حرکت شروع کردند به بالا رفتن از ارتفاع. محمود هم با چند نفر دیگر رفت که گردنه را دور بزند می خواست برود پشت سر کومله ها زود فهمیدند که دارند رو دست می خورند فرار کردند. خبر توی سپاه سقز پیچید . همه می گفتند گروه کاوه اولین گروهی بود که یک عده نیرو رو صحیح و سالم رسوند سقز. می گفتند خون هم از دماغ کسی نیومده.
 شهیدمحمود کاوه
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 07:14 ب.ظ ] [ ]